تبليغاتX
طلاونگ

طلاونگ

صبح به خیر سپیده

http://www.parand.se/ra-shamlo-sokout.htm

مارگوت بیکل با صدای شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:6  توسط م  | 

شیرینی بلند کردم٬ شیرینی دادم

امشب نگرانی به سراغم اومده. نکنه عادت کردم به نگرانی.........نگرانی برای آینده.......نگرانی از اینکه دیر شده ولی میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیریم تازه است. گاهی باور سخنان زیبا خیلی سخت است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:55  توسط م  | 

خدا گر زحکمت ببندد دری           ز رحمت گشاید در دیگری

یا

خدا گر ز رحمت گشاید دری                 ز حکمت ببندد در دیگری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:56  توسط م  | 

باز هم تردید و دودلی! خدایا توانایی انتخاب درست را به من عطا فرما

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:48  توسط م  | 

دایی حدود ۶۵ داره. خانم اولش دو سال پیش فوت کرده. میخواد تجدید فراش کنه رفته خواستگاری

. و این خانم که رفتن خواستگاریش هنوز تا حالا ازدواج نکرده و حدود ۵۰ داره. پدر خانم هم در قید حیاته و سکته کرده و جاخوابه.

شناسنامه ها رو بردن محضر. عاقد میگه حتما باید اجازه پدر خانم باشه!!! حالا خانم ۵۰ سالشه ها. 

از اون ور خانم ۱۸ سالشه یه بار طلاق گرفته دفعه دوم که می خواد ازدواج کنه اجازه نمی خواد!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:21  توسط م  | 

تقریبا دو ساله که این جریان کش داره. ماجرای پولی که از چندیدن نفر واسه قرض دادن به یک نفر که خیلی لازم داشت قرض گرفت! قرار بود دیه اون آدم که پول رو بهش قرض داده بود شش ماهه درست شه اما به دلیل مراحل بسیار عجیب اداری و قانونی و عدم وجود به موقع پارتی ولو اینکه اون پارتی آبدارچی باشه پروژه پس دادن اون پول ها به امروز کشیده شده. لازم به ذکره که هنوز دیه اصلی پرداخت نشده.

باری امروز خوشحال رفت چک رو از بانک وصول کرد و ریخت به حساب خودش. بعد رفت رمز اینترنتی کارت که قبل از عید سفارش داده بود گرفت تا بتونه پول رو اینترنتی کارت به کارت کنه به حساب کارت یک بانک دیگه(دقت کنید این با رمز دوم متفاوته و پروسه تحویلش حداقل دو هفته طول می کشه)

اینترنت پرسرعتی یافت و شروع کردن به وارد کردن پین ۱ ٬ رمز٬ کد٬ شماره مقصد ومبدا و...

"انجام عملیات امکان پذیر نمی باشد"

دوباره عملیات را انجام داد...

"انجام عملیات امکان پذیر نمی باشد"

رفت بانک "ببخشید آقا این رمز اینترنتی...کارت به کارت..."  یارو بانکیه: اصلا با اینترنت نمیشه به حساب کارت یه بانک دیگه پول ریخت فقط با عابر بانک"   ....: پس این رمزه واسه چیه!!!؟

عابر بانک هم صف بود تا.....(واسه هم چادر مقنعه بذارید چون همه خانم بودن)

عابر خلوت پیدا کرد و شماره ها رو وارد کرد یه دو دقیقه ای رو صفحه نوشته بود "انتقال  پوا در کمترین زمان..." بعد یهو نوشت:  "دستگاه در حال حاضر پاسخگو نمی باشد".....:خب اگه پاسخگو نیست این همه شماره واسه چی می پرسه

عابر بانک بعدی....شماره ها....

"شماره کارت مقصد غلط است"

تلفن به شخص مقصد........ اشغاله...خط رو خط صدای چند تا بچه از پشت خط.....اشغاله........شبکه کلا مشغوله....بعدا شماره بگیرید............

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:16  توسط م  | 

نگران بودم. بهش پیامک دادم و حال پدرش رو پرسیدم.

پرسید: شما؟

 منم گفتم: آبجیت
-باورم نمیشه....تویی؟
-پدرت چطوره؟
-اجازه بده بهت زنگ بزنم؟
-من هیچی حرف نمی زنم (یعنی اصلا حوصله حرف زدن نداشتم)

.

.

.

صدایش سرشار از ذوق بود. خیلی خوشحال بود. از مشکل پدرش گفت و اینکه باید تحت مراقبت باشه. صدای زیبایی داشت و خودش به تنهایی دقیقه ها صحبت کرد. شعری که سروده بود را خواند........ اشک در چشمانم حلقه زد(ولی نریخت) دوستش دارم یک برادر کوچک به برادرهای کوچکم اضافه شد ولی باید مراقب باشم................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 23:5  توسط م  | 

خدایا من دوست ندارم این نفرین هایی که در حق...می کنم دامنش رو بگیره٬ یعنی الان شاید دوست داشته باشم ولی بعدا احتمالا نه. نمی دونم خودت یه کاری بکن که من نفرین نکنم

به یاد ندارم در زندگی کسی رو نفرین کرده باشم غیر از یک بار دیگه حدود ۶ سال پیش٬ البته اون دفعه خودم می دونستم از ته دل نیست ولی این بار بی اختیاربود و از ته دل. از این موضوع کمی ناراحتم. رفتار پسندیده ای نداشتم. کاش ادامه پیدا نکنه.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 22:47  توسط م  | 

اون روز که به شاهد کاری که بدون اجازه استادم انجام داده بودم گفتم غلط کردم، فکر نمی کردم یه روز کارم رو به استادم لو بده. خب لو داد دیگه و من این دفعه مراسم غلط کردم رو جلو استاد بزرگوار انجام دادم.... روزهای سختی بود بخیر گذشت......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:9  توسط م  | 

برایمان دست تکان می دهد وارد کوچه شان می شویم. تعارف می کنه و وارد خانه اش می شویم. یک دختر و یک پسر زیر ده سال تو خونه اند. میگه بچه هام هستند و ادامه یه دختر هم عروس کردم، پسربزرگم هم رفته بیرون. شوهرم از ساعت ۵ صبح میره تا ۱۱ شب. راننده است.

اطراف خونه بهم ریخته پر از وسیله. یه عالمه سبزی خورشتی واسه یه مشتری آماده کرده. نرخ رو ازش می پرسم از نرخ بازار کمتر. میگه برام مشتری بیارید، رفتم قسطی جنس برداشتم باید پولش رو برسونم.

به فکر فرو می روم. برای انجام کاری که در ذهن دارم مصمم تر می شوم......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:4  توسط م  |